تبليغاتX
خاطرات شیرین
من متوجه نمی شم که این معلمای زبان کانون چطوری خودشون خسته نمی شن از اینکه میان سر کلاس به یه عده آدم خواب و تو عالم هپروت درس می دن ؟؟ این کانون فکر می کنم دیگه شورش رو درآورده با این بیش از حد یکنواخت بودنش ...smiley
خانم درخشان امروز می گفت که از پدرمادرای خودتون نظر سنجی کردیم اکثریت رای دادن به این کلاسا ... من یه سوال دیگه هم دارم : ببینم از کی تا حالا پدر مادرا قراره جای ما بشینن سر کلاس ؟؟

پی نوشت : چند روزه که نمی دونم چرا همش یاد خاطرات یزدمون می افتم که فکر نمی کنم هیچ وقت مثلش و به اون خوبی تکرار بشه( شاید آهنگی هم که گذاشتم واسه بلاگ مربوط می شد به همون حال و هوا!!)...بعد معلمای راهنمایی لطف می فرمایند اردو بردن راهنمایی ها رو به جاجرود اونم تا ساعت چهار بعد از ظهر می کشن به رخمون...!! به قول هلیا : ای ای ای ای ...!!! smiley
اشکال نداره ما دبیرستانی ها هم شادی های خاص خودمون رو داریم ...!!
smiley 
( به نظرم کسی هیچ نظری نمی تونه داشته باشه در مورد این پست ، واسه همین نظرات رو می بندم ... اگه کسی نظری داشت می تونه از پیام نگار استفاده کنه ...)

نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و نهم تیر 1387

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

هوس حافظ به سرم زد و دیوانش رو باز کردم این شعر اومد که :

دلـــــم جز مـــــهر مه رویان طــــریقی بر نمی​گــــیرد****ز هر در می​دهـم پندش ولـــــیکن در نمی​گـیرد
خــــدا را ای نصیحتگو حــــدیث ســــــاغر و می گــــو****که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی​گیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم ازو برگیر**** برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد
صراحی می کشـــم پنهان و مردم دفـــــتر انــــــگارند**** عـــجب گر آتش این زرق در دفتـــــر نمی گیرد
مــــــن این دلـــق مرقع را بــــخواهم ســـوختن روزی****که پیر می فروشانش به جامی بـــر نمی گیرد
ازان رو پاکــــبازان را صفــــا ها با می لـــــعل اســـت ***که غیر از راستی نقشی درین جوهر نمی گیرد
نصیحـــت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ اســـت ****دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد
من آن آیـــــینه را روزی به دســـت آرم ســـــکنــــدوار
****اگـــر می گیرد این آتـش زمــــانی ور نمی گیرد
چـه خوش صــید دلم کردی بنازم چشم مستت را****که کس مرغان وحشی را ازین خوش تر نمی گیرد
ســـخن در احـــتیاج ما و اســتغنای معشوق است****چه سود افسونگری ای دل چو در دلبر نمی گـیرد
 
خـــدا را رحمی ای مــنعم که درویــش ســر کــویت ****دری دیـــگر نمی دانــــــد رهی دیگــــر نمی گیرد
بــدین شعر تر شیرین ز شــــاهنــشه عــجب دارم**** که ســــرتاپای حــــافظ را چرا در زر نـــــمی گیرد*


یاد اون روزی افتادم که اول من از کلاس دینی جیم شدم و رفتم پیش خانم درویش زاده ... بعد کم کم بقیه ی بچه ها... و یه دفعه بساط فال حافظ درست شد توی دفتر معاونت ...!!
این شعر هم به زینب افتاد که اون طور که خودش گفت نیتش مثل خیلی های دیگه توی اون حال و هوا قبول شدن توی آزمون ورودی بود و غیره ...!!
زینب که سر از شعر انگار در نمی آورد یه نگاه به "نمی گیرد" های آخر هر بیت کرد و با ناامیدی گفت : بابا گفته در "نمی گیرد" دیگه !! خداحافظ!! ما قبول نمی شیم !!
منم خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم که نخندم ...
این شعره یهو موجب خنده شد ... "نمی گیرد ".....!!!



* خانم اقدامی-سال اول- هیچ وقت نمی ذاشت بیت های آخر شعرای حافظ رو سر کلاس ادبیات بخونیم ... می گفت این بیت ها چون فقط واسه این بوده که مشخص شه شعر برای کدوم شاعره بیتای ضعیفی هستن ...راست هم می گفت انگار ...!! ببخشید که اینجانب این قاعده رو رعایت نکردم .
اصلاحیه ی پست پیشین : یادم رفت بگم که چطوری این مقدمات تغییر کلاس فراهم شد : هدی جان من رو کشان کشان برد سمت خانم وحدتی و خودش در حالی که منو محکم نگه داشته بود که حتما همون موقع قال قضیه رو بکنم خودش پشت من تقریبا قایم شده بود ( نه اینکه بچه مون هم خجالتی ...!!)
نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

با اینکه دبیرستانی شدیم هر از گاهی هوس سر زدن به سایت راهنمایی به سرم می زنه( البته گاهی هم هوس نیست و واقعا لازمه که یه سر اون طرفا بزنم) هر دفعه هم باز هوسم می کنه برم یه سر با بخشی از سایت که واسه خانم درویش زاده ست بزنم و این روزا هر دفعه می رم اونجا با مقادیری نظرات سوم راهنمایی های جدید( دوم های پارسال) مواجه می شم که موجب ریسه رفتنم از خنده می شه ( مسلما با کمی اغراق!!) سومی ها هنوز هیچی نشده اونجا واسه خودشون پپسی باز می کنن* و پاچه خواری رو از همین اول شروع کردن!! البته کلی هم خوشحالن بابت به اصطلاح "ارشد" بودنشون ...
دلم مقداری به حالشون می سوزه نمی دونن این سال جدیدشون چقدر باید حرص بخورن** سر موضوعاتی من جمله آزمون ورودی ( البته احتمالا باز بعدشم با امتحان مسخره ای شبیه اون چیزی که ما دادیم روبه رو خواهند شد و آخرشم همه شون رو به هر راه و طریقی که هست قبول می کنن دیگه...!!!)
اشکال نداره بذاریم شاد باشن خودشون بعدا متوجه می شن ...!!
فعلا ما هستیم و اول دبیرستانی که نمی دانیم چه طور از آب در خواهد آمد ...
*و خانم درویش زاده هم انگار ...( ما که از این شانسا نداشتیم البته !!!***)
**البته حداقل سر کلاس های دینی نیازی به حرص خوردن ندارن،هر چند می تونم کاری کنم که اونا هم مجبور شن حرص بخورن ولی ما که بخیل نیستیم!! ... عیبی نداره اصولا من یکی که از دبستان عادت دارم هر وقت پام رو از یه پایه یا مقطعی می ذارم بیرون اون مقطع یا پایه آباد می شه و فکر کنم همه روشنگری ها هم همینن حالا دوستان حاضر در خرد رو نمی دونم !!
*** نکته : تقریبا می شه گفت شوخی بود ...ولی خب تقریبا !!
پی نوشت واسه روشنگری هایی که تو وبشون دنبال هدی می گردن : تا جایی که اطلاع دارم هدی جان این آخر هفته رو شمال به سر می برند ... البته خیلی عذر می خوام که به نسبت بعضی هاتون بیشتر از هدی خبر دارم !! حالا دو روز دیگه طلب نداشته باشین و دوباره از اون مدل حرفای وبلاگی تون راه بندازین !!! من حوصله ندارم ها ...!! فقط اطلاع رسانی بود ...!!!
پ.ن: به نظر میاد که مقدمات تغییر کلاس فراهم آمده .... البته خب خانم وحدتی گفت واسه اول مهر یه کاریش می کنم...منم اون لحظه  یهو رگ دانش آموزیم گل کرد ، پیش خودم : چه معاون گلی ...!!!

ادامه مطلب همون ماجراییه که گفتم یه وقتی می گم که کسی نتونه سرزنش کنه ...
ادمه...
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

من : مشغول خوندن "هزار خورشید درخشان"*
من : حس و حال انجام تکالیف رو ندارم !!! ابدا !!!
من : دارم فکر می کنم که طرح داستانم رو تا کجا باید پیش ببرم
من : تازه چهارشنبه س ؟؟؟!!!
من : هنوز تنبلی م میاد برم سراغ نقاشی ...!!
من : مشغول گذراندن یک روز کاملا عادی ...
من : فکر کنم کم کم حوصله م داره سر می ره !!
من : هیچی تمرین نکردم ...!!
من : دوباره هیچ کس نیست ...!(؟)
من : همین دیگه فکر کنم قدر کافی شرح دادم !!

* از خالد حسینی ... نویسنده ی بادبادک باز !! ( دیدین خودم کتاب پیدا کردم؟؟ )

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

 
صبح رفتیم خدمت مدرسه( اونم با عدم رعایت نتایج اخلاقی:بخش راهنمایی!!) ... گفتیم هلیا رو همراهی نماییم !! و فقط هم علافی بود!! یه نتیجه ی خیلی بزرگ اخلاقی داشت امروز البته (جمله بندی در حد مرغ!!!) هم برای من و هم برای هلیا :
برای من : هیچ وقت هر چیزی رو به هلیا ندم و هر حرفی رو بهش نزنم چون دو دقیقه بعد همه مسئولین مدرسه ازش خبردار می شن !!!
برای هلیا : بهتره مراقب باشه که هر حرفی رو هر جایی نزنه وگرنه به سرنوشت امروزش دچار می شه و احیانا ممکنه لب بالاییش هم ورم کنه !!!
***
گذشته از اینا گفتم عیبی نداره با اینکه گفتم از بی کتابی دارم می میرم یه کتاب هم خودم معرفی کنم ... کتابه رو چند وقت پیش خوندم...اولین چیزیش که منو وادار به خریدنش کرد اسم نویسنده بود :"ژوزه‌مائوروده واسکونسلوس"... می دونید کیه دیگه نه ؟؟ نویسنده ی "خورشید را بیدار کنیم" و "درخت زیبای من" !!!
این کتابش هم مثل اون دوتا کتاب دیگه ای که ازش خوندم خیلی قشنگ بود ... راجع به نقاشی بود که ذوق نقاشی اش رو از دست داده بوده و به طرز معجزه آسایی توی یه پارک با یه پیرمرد ژاپنی آشنا می شه و اجازه پیدا می کنه که وارد کاخ ژاپنی پنهان در پارک بشه که هر کسی نمی تونه اون رو ببینه ...اونجا با یه شاهزاده کوچولو* آشنا می شه که از بیماری رنج می بره ولی اون رو خیلی دوست داره ... کم کم خیلی به شاهزاده وابسته می شه و شاهزاده باعث برگشتن ذوق نقاشی ش می شه و بعد هم اتفاقات دیگه ای میفته که فکر کنم بهتره تعریف نکنم ... به هر حال کتاب خیلی قشنگیه ...

«کاخ ژاپنی» در ایران بنا می‌شود
البته جلد کتاب ترجمه شده توسط آقای "قاسم صنعوی" مسلما زمین تا آسمون با این تصویر فرق می کنه!!

توی ادامه مطلب هم می تونید یه سری چیزا در مورد کتاب بخونید که خوندنش خالی از فایده نیست ...



*این اسمیه که اون نقاش(کسی که داستان از زبونش نوشته شده) باهاش شاهزاده رو خطاب می کنه...
پی نوشت : از این به بعد می تونید توی قسمت پیام نگار نظراتتون رو بنویسید ... این رو گذاشتم هم واسه اینکه نظردهی سریع تر بشه .. هم واسه اینکه تبلیغ کننده ها دلشون نشکنه(!!!) هم واسه اینکه اگر کسی احساس کرد قصد داره بخش نظرات بلاگم رو تبدیل به "چت روم"(!!!) بکنه این کارو تو بخش پیام نگار انجام بده !!  
ادمه...
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

یک : امروز صبح که از خواب پاشدم به این نکته پی بردم که مدرسه واقعا داره تابستون رو کوفتمون می کنه ...!!!*
دو : معلم "تفکر ریاضی" امروز اومده سر کلاس می گه من حوصله م سر می ره شماها اینقدر سر کلاس منفعلین !! چرا اصلا شیطونی نمی کنین ؟؟ ( ما بالاخره نفهمیدیم چی شد !!!)
سه: خودمونیم معلم فیزیک روز اول چقدر بیخودی خودش رو خسته کرد برای اخلاق درس دادن به ماها ... امروز همه در حال رونویسی تکالیف فیزیک بودن ...!!!
چهار: معلم ریاضیه زیادم بد نیست ... فکر کنم مدل "هر روز بهتر از دیروز" باشه با چیزایی که ازش شنیدیم...!!
پنج : آدم خیلی خوش شانس می تونه باشه !! امروز که گفتن معلم زبانمون نیومده کلاس رفت رو هوا ...عجب خوشبختی ای !!
شش : امروز عطیه سرکلاس فیزیک شاهکار بود !! به توان بی نهایت گیج می زد... !!
هفت : حداقل می شه امیدوار بود که واسه اول مهر کلاسمون(من و عطیه) عوض می شه و با هدی و زهرا و سارا و نسیم و غیره (؟!) همکلاس می شیم !! خرسندم** !!!
هشت: مبصر بودن در تابستان هم بد دردی ست !!
نه : آدم گاهی به عقل دوم دبیرستانی ها خیلی خیلی شک می کنه ... البته بچه های خودمونم دست کمی از اونا ندارن ...!!
ده: یه چیز دیگه ای که آدم گاهی بهش شک می کنه توی خرد درس خوندنه ... واقعا تو خردی هستیم که دم از اخلاق می زنه ؟؟؟ ( "بعضی ها" از آب گل آلود ماهی نگیرن لطفا...!!smiley)
یازده : من شخصا عذر می خوام که یه روز قبل تولد هدی(یازده مرداد) دارم می رم مسافرت ...!!  
دوازده : اردو به کتابخانه ملی ؟؟ خوبه باز، از هیچی بهتره ...!!
سیزده :نکته : معاونمون خوبه !!
چهارده : این روشنگر شهرک غربی های سابق ...!! اووف !! هیچی نمی گم !!
پونزده : خنده : عطیه می گفت مدرسه شون پارسال بردتشون مشهد-البته عطیه نرفته- حدس بزنید کجا اقامت داشتن ؟؟؟ ............ تو حسینیه !!!!  خداروشکر که هیچ وقت هوس تزکیه رفتن به سرم نزد !!
شونزده : زهرا امروز چرا "نیست" بود؟؟
 ۱۷ : این طور که پیداست فردا هم مدرسه با هلیا ... اونم بخش راهنمایی ... مجبورم دوتا از نتایج اخلاقی دیروز رو زیر پا بذارم ... واقعا از مسئولین راهنمایی*** عذر می خوام که هر روز مجبورن منو تحمل کنن !!  ( البته خب امروز کاملا نتایج اخلاقی دیروز رو رعایت کردم ...!!)
۱۸ : دقت کردین برنامه های تلویزیون "هر روز چرت تر از دیروز" می باشند ؟؟
۱۹ : معرفی هرگونه کتاب خوب را پذیراییم ( از بی کتابی مردیم!!) فقط چرندیاتی مثل تالار وحشت و اینا نباشه لطفا !!
۲۰: امروز نگین به یه نکته جالب اشاره کرد که تاحالا بهش توجه نکرده بودم : نشسته بودیم کنار پنجره نگین گفت عمدا دبیرستان رو اینجا گذاشتنااا !!! من : چرا ؟ نگین : واسه اینکه به مدرسه پسرونه هه دید نداشته باشه ...!!!  ( اینم حرفیه خب...!!)
۲۱: به نظر میاد که تو اول دبیرستان هم تک مریم هستم ... البته هنوز خوب جست و جو نکردم که مطمئن بشم ولی این طور به نظر میاد...اگر واقعا این طور باشه همچنان خرسندیم !!  هرچند برا معلما که فرقی نمی کنه در هر صورت انتظار دارن شصت تا مریم توی کلاس باشه در نتیجه همیشه موقع حضور غیاب من رو با اسم و فامیل ( به طور کامل) صدا می کنن !!!
۲۲. خواهر هلیا جان از راه دور امر فرمودند ما برویم رشته انسانی بخوانیم !! و فتوا داده اند که دیوانه ایم اگر انسانی نخوانیم!! چشم ! اینجانب هم منتظر امر شما بودم !! ( می دونــــــــــــــــــــــی؟؟!!)
۲۳: چقدر شکلک به کار بردم این دفعه !!
و پایان ...!


*بچه ها می گفتن اگه آموزش پرورش بفهمه مدرسه چنین بساطی برامون راه انداخته اون وقت با مدرسه برخورد می کنن ... ما که چشممون آب نمی خوره ...!!
** این به معنی فرار کردن از اون چهار نفر نیستاااا !! اشتباه برداشت نکنید ! در صلح و صفا "همکلاسی" های خوبی هستیم !
***به خصوص از معاون دوم راهنمایی ها که انگار دل خوشی از من ندارن !!! نمی دونم چرا اینجوری حس می کنم ...!!
پی نوشت : گاهی وقتا به "روشنگری" بودن شما روشنگری ها شک می کنم با بعضی حرفاتون...انگار تحمل هیچ چیزی رو توی دنیا ندارین بعضی وقتا ...!!

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

یه یکشنبه ای بود که نمی دونم چی بگم ازش !!
نتایج اخلاقی امروز رو می ذارم واسه بعد :
اولش رفتم همون جایی که با زهرا قرار داشتیم( تو رو خدا !! حدس بزنید !! آخه زهرا کجا می تونه قرار بذاره به جز ...) آرمایشگاه فیزیک !! زهرا خانوم تشریف نداشتن و بنده مورد بازجویی معاون گرامی قرار گرفتم ( که در کمال تعجب اسم و فامیلی بنده رو از حفظ بودن !! اون از خانم محمد حسین* اینم از این ...!! ) که کجا می ری و اینجا چی می گی ؟
بعد چند دقیقه علافی یک عدد زهرا سر و کله ش از کتابخونه پیدا شد ...می خواستم کله ش رو بکنم که منو کاشته بود ( حالا فقط بابت اون اومده بودم مدرسه هاااااا!!!) یه مدت به علافی گذشت ...
بعدش چند بار خواستیم یه سر بریم راهنمایی که هردفعه از شانسمون همین که بر پله ی اول قدم می نهادیم(!) خانم نیامیر از یه جایی پیدا می شد و ما مجبور می شدیم در بریم ( طی یکی از این عملیات کم مونده بود با مغز برم تو زمین !!) ولی دوبار با یه سری عملیات گنگستری موفق شدیم یه سر به راهنمایی بزنیم و خطر از بیخ گوشمون گذشت ...
بعدم یه بار یه سر زدیم دبستان...قیافه ی خانم شهیدی خیلی جالب بود موقع دیدن ما دوتا در لباس دبیرستان ...!!! ( یعنی در واقع اولش ما رو به جا نیاوردن !!! )
 و اما ...
از اون جایی که بسیار حوصله م سر رفته بود از اون همه بیکاری مفرط به زهرا پیشنهاد کردم بریم با هدی بشینیم سر کلاس انشای بچه های جدید که با خانم کمالی داشتن ( ما هم همه علاقه مند به کلاس انشای مدل اول راهنمایی و توصیف و پلوخورش و غیره ...همه اگاهن نه ؟!)... هدی بسیار از این موضوع استقبال کرد ولی زهرا رو کشون کشون بردیمش ...و سر کلاسم زهرا رو از گروه شوت کردیم بیرون بدبخت رو !! ( ۲باره لازم به ذکره که زهرا هم بچه مظلــــــــــــــــــــــــــــوم !! )
خلاصه مقداری نشستیم سر کلاس انشا و یادی از کلاس های انشای راهنمایی نمودیم ...خانم کمالی انگار انتظار داشت که مثلا من و زهرا خیلی سرکلاسش حرف بزنیم ...ولی من یکی که اهلش نبودم ..زهرا هم که بچه کمرو !!!! البته من و هدی همین جوری داشتیم راجع به جنبه های مختلف انشایی خرد ( عجب عبارت من درآوردی جالبی !!) بحث می کردیم و هدی که باید به حرفای خانم کمالی به طور مثال گوش می کرد گوشش بدهکار نبود ...البته غیر از اونم من و هدی هرکاری می کردیم جز گوش دادن به حرفای خانم کمالی .. هدی که فقط منتظر فرصت بود یه چیزی به خانم کمالی بگه ... همه ی بچه های اون کلاسی که من دیدم یه مقداری کمی تا قسمتی زیاد (!) با انشای خرد مشکل داشتن ... البته خب من که دیگه از اون مرحله خیلی گذشتم !! (  من متوجه نمی شم چرا اون چیزایی که سال سوم راهنمایی خانم نوح پیشه اول سال بهمون توضیح داد رو معلمای انشا همون جلسه اول اول راهنمایی توضیح ندادن خب ؟؟ حتما ما باید اونقدر حرص می خوردیم ؟!!)
خلاصه که مقداری بودیم دیگه ... یه ربع آخر کلاس رو بنابه دلایلی ( از جمله اینکه من حوصله م سررفت !!) از کلاس اومدیم بیرون و باز به سوی راهنمایی که البته به هیچ یک از مقاصد خود نرسیدیم و دست از پا درازتر تشریفمان را بردیم ...!! ( جالب بود که زهرا می گفت : پس چرا منو از کلاس خانم کمالی کشیدی بیرون ؟؟ حالا خودش بود که کلی قیافه اومد که نمی خوام بیام سر کلاسااا !!)
امروز ولی همه از دست ما شاکی شده بودن ... از خانم همدانی دبستان گرفته تا خانم دانشپور و خانم وحدتی ...!!!
و می رسیم به بخش آخر :

نتایج اخلاقی امروز :
۱. دیگه یکشنبه ها مدرسه پیدام نشه !! ابدا !!**
۲. گذشته از یکشنبه ها همون روزایی که کلاس هم داریم به هیچ وجه من الوجوه پام رو تو راهنمایی نذارم ! حتی اگه کلاهم (!) افتاده باشه اونجا هم نمی رم برش دارم !!
۳.  ما موجودات بدشانس به توان ۲ ای هستیم !!
۴. قال گذاشتن عطیه اصولا کار جالبی ست !
۵. هیچ وقت پروژه ی بین المللی ای که مربوط می شه به ازبکستان و تاجیکستان و افغانستان(!) و خلاصه به قول معلم تاریخ سابق ایستان چیستان های همسایه برنداریم چون احتمال اینکه به سرنوشت آتین اینا (!) دچار بشیم زیاده !!
۶. این مورد رو به عنوان تاکیدیه(؟!) ی مورد دوم نوشتم !!
۷.بهتره که خانم صادقی هوس معاونت به سرشون نزنه !!***

همین دیگه ...!! ( بعد نوشتن پست یه خاطره یه دفعه یادم اومد که فکر کردم در ادامه مطلب همین جا بنویسم بهتره تا بذارم واسه یه پست جدید .. خواستین بخونین !)
فعلا



*تا جایی که به یاد می آورم(!) بنده جزو آدمایی بودم که خانم محمد حسین بسیار زود اسمم رو یاد گرفت ... این پدیده بسیار مضر است !!
**البته شاید اون جلسه ی تصویرنویسی اینا( بچه های جدید ) برم -با فاکتور گرفتن از راهنمایی البته- اونم کاملا همین جوری ...!!
 ***این الان تهدید بود ...!!
پی نوشت : امروز همین جوری بین راهنمایی ها راه می رفتم چپ و راست "سلام مریم" می شنیدم !! جالب اینجاست که جز یکی دوتاشون بقیه شون ناآشنا بودن ...!!

ادمه...
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

امروز از تنها زنگی که می تونم بگم زنگ داستان نویسیه ...چون زنگ هنر(طراحی) که چیز خاصی نداشت جز اینکه خانم آقاخانی اومد سرمون( چی می شد معلممون جای خانم درخشان خانم آقاخانی بود ؟؟!! )
زنگ ورزش رو هم اجبارا سانسور می کنیم چون ممکنه بعدا مشکل ساز بشه ( این جور ماجراها رو می ذارم وقتی تاریخ انقضاشون به سر رسید می گم که کسی نتونه سرزنش کنه !!!) فقط "بعضی ها" لطف کنن از این به بعد موبایلشون رو در ملاعام قرار ندن که موجب نگاههای معنی دار ایلی آدم(!) و به دردسر افتادن من نشن !!! امروزم شانس آوردم که خانم درویش زاده نبود*!!!  
و اما داستان نویسی که کم مونده بود من و هدی هم سرش مسابقه بذاریم که کدوممون زودتر بنویسیم که البته هدی جان یادش اومد که اینترنت نداره بنابراین بنابه حالت دوضلع و زاویه بین ( گفتم یادی از کلاس هندسه کرده باشم ! )و از اونجایی که زهرا هم سر زنگ به طور کل نمی دونم چرا شوت بود نتیجه گرفتیم که خودم می نویسم !
هدی جلسه پیش ادبیات رو رفته بود شاهنامه خوانی که پشیمون شد و اومد با من و زهرا داستان نویسی !! ولی همین جلسه اولش چندین بار معلم گرامی موقعی که حواسش نبود مچش رو بدجور گرفت و هر دفعه هم من مجبور شدم جمعش کنم ، دفعه اول :
یه چیزی داده بودم هدی بخونه ... بچه مون هم که ساده !! با کمال خونسردی کله ش رو کرده بود توی کاغذ و داشت می خوند ... یه بدبخت دیگه هم داشت واسه کلاس داستانک "آب هویج"ش رو می خوند ( همونی که من ننوشتم آخرش !!) همین که بدبخت دوم (!!) داستانکش تموم شد ، معلم به هدی اشاره کرد که : به نظر شما چطور بود ؟ هدی هم دستپاچه شد : ااا...خب خوب بود ! 
معلم : خب خوب بود یعنی چطوری بود ؟
من دیدم اگه همین جوری پیش بره هدی آخرش می افته تو مخمصه .. بنابراین من جای هدی جواب دادم و معلم هم بی خیال هدی شد !!
دفعه دوم هم موقعی بود که باز یه بدبخت دیگه ای (!!) داشت طرح داستانش رو می خوند و هدی و درسا( که تو گروه من بودن ) داشتن چونه می زدن و تعارف می کردن که یکی از طرح داستانای گروهمون رو انتخاب کنن که باز معلم مذکور ( الان هی دارم تلاش می کنم اسم معلم رو نیارم اگه دقت کرده باشید !)بدجوری هدی رو ضایع کرد !! البته نمی دونم خود هدی متوجه این موضوع شد یا نه !!  
***
معلم : خب حتما تا حالا سینما رفتین !
یکی از بچه ها از ته کلاس به مسخره گفت : نـــــــــــــــه !!
معلم هم باورش شد !!! برگشت گفت : خب اشکال نداره به هر صورت ...
بچه ها که انتظار نداشتن باور کنه سعی کردن یه جوری منظور اون فرد ته کلاسی رو به گوش معلم برسونن ... معلم هم وقتی متوجه شد همون طور که معمولا آدم در چنین مواقعی توجیه می کنه توجیه کرد که : آخه تو خرد هر چیزی ممکنه !
من پیش خودم : تو خرد هر چیزی ممکنه به جز اینکه بچه ها سینما نرفته باشن !!!
***
معلم : طرح داستان به چی می گن ؟
یکی از بچه ها جواب می ده ...
معلم : خب حالا طرح داستان"...."(اسمش چی بود ؟؟) رو بگین !
یکی از بچه ها : یه آقایی بود که ...(ادامه می ده)
معلم : خب حالا به طور مثال یه طرح داستان همین جوری بگین ...
یکی از بچه ها : مثلا یه آقایی بود که ...( از خودش طرح داستان می سازه )
معلم : طرح داستان معمولا با چی شروع می شه ؟
یه نفر داره جواب می ده و به طور همزمان :
هدی دم گوش من : با "یه آقایی بود که..." ...!!!
من :خب اینم حرفیه ...!!!
ولی خودمونیم خنده دارش این بود که طرح داستان هر دومون هم با "یه آقایی بود که ..." شروع می شد ...البته من ابتکار به خرج دادم و طرح داستانم** رو با "مردی بود که ..." شروع کردم
راستی نمی دونم چرا همه ش یه آقایی بود و هیچ خانومی نبود ...!!!


* البته بودن خانم درویش زاده هم تغییر خاصی در قضیه نمی تونست ایجاد کنه جز اینکه یه نگاه به مال بقیه اضافه می شد !!( اون کسی که می تونست در ماجرا تغییر ایجاد کنه معاون گرامی بود که اونم در ساختمان دبیرستان به سر می برد !!)
** یهو به طرز عجیب انگیزناکی*** یه طرح داستان جالب جرقه زد که قابلیت داستان کوتاه شدن که به جای خود ... قابلیت رمان شدن هم داره ...!!! به آینده ی داستان نویسی خودم هم کمی امیدوار شدم !!
*** کم کم باید به پیشوندها و پسوندهای  "من درآوردی" من هم عادت کنید ...از جمله همین پسوند "انگیزناک!!" 
پی نوشت : طی صحبت های امروز، من و هدی متوجه شدیم که معلمان عربی اصولا موجودات عجیبی هستن ...چه در خرد و چه در غیر اون... البته اون معلم عربی ای که هدی ازش حرف می زد در عین حال که تو راهنمایی معلم عربیه گویا تو دبیرستان هم معاونه ( روشنگر!!) و این طور که به نظر میاد خانم صادقی هم اگه همین جوری پیش بره به درجه ی معاونت اول راهنمایی ارتقا خواهد یافت که حتی فکرشم خنده داره !!!

نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و دوم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

حاشیه نمی چینیم :
اول دبستان که اصولا معاون عضو اضافه ای بود که فقط بلد بود وقتایی که بارون میومد ما رو از حیاط رفتن منع کنه و هنوزم یادم نمی ره که بچه های کلاس پنجمی مون سر و صدا راه می انداختن که : ما می خوایم بریم حیاط !! و کلی شعار های خنده دار می دادن ... ناظممون هم اصولا شوخی سرش نمی شد !! ( یادم هم هست که دخترش که کلاس چهارمی بود تو مدرسه یه کم خودش رو تافته جدابافته حس می کرد و با لباس فرم نمیومد مدرسه !!! هیچ کسم هیچی بهش نمی گفت !! فکر کنید طرف با شنل میومد مدرسه !!)
دوم دبستان : کاملا مسالمت آمیز شخص مورد اعتماد معاون گرامی بودم !!
سوم دبستان : معاونمون بیشتر به درد مربی مهدکودک بودن می خورد هر چند یه سری ها از رفتاراش خوششون میومد !!!( از جمله همین زهرا-شیوا-ی خودمون !!)
چهارم دبستان : معاونه همچنان همون قبلی بود ولی یه کمک معاون داشتیم که همه به خونش تشنه بودیم خدا رو شکر زیاد تو مدرسه نموند !!!
پنجم دبستان : اوووووففف !!! اصلا راجع به معاون صحبت نمی کنیم !! مدرسه شده بود پادگان نظامی !!! منم اصولا هدفش بودم!! چپ می رفت راست می رفت از من نمره انضباط کم می کرد به دلایل مسخره اونقدر که اگه می گفت چون مدت پلک زدنت طولانی شده نمره انضباطت رو کم می کنم تعجب نمی کردم !! ( فرض کنید همون بلاهایی که معمولا سر غنچه میاد !! البته خب من توی ماجرا های معمولا بی تقصیر بودم و آخرشم نمره انضباطم رو اجبارا بیست داد !!! تا مشاور داشتیم غم نداشتیم !!) خیلی جالب بود آخرش هم همه(منظورم مدیرمونه) از من طلب داشتن که تقصیر توئه که بچه ها برعلیه خانم (م) شورش کردن !! من نفهمیدم که به من چه ؟؟( البته خب به من یه کمی مربوط می شد ، ولی فقط یه کمی : خودتون بخونید !! )
این معاون رو آخر اون سال بعد از رفتن ما به اول راهنمایی اخراج فرمودند !! ببینید چقدر وضعش خراب بود !!!
اول راهنمایی : نه من کاری به کار معاونمون داشتم نه اون کاری به کار من ..فقط نفهمیدم چرا همیشه من بیست و پنج صدم انضباط کم داشتم !!! تنها چیزی که از معاونمون یادمه یه صحنه ست از قبل از اینکه بریم منطقه واسه مسابقه حفظ قرآن ( اینجانب زورکی رفتیم مسابقه قرآن دادیم ولی تا راحله بود کی امید داشت به برنده شدن ؟؟) خیلی جالب بود معاون بدبخت هی همه ماها رو جمع می کرد می رفت سراغ آژانس گرفتن ... برمی گشت می دید هیچ کدوممون نیستیم !! و این روال همین طور تا دفعه ی شاید دهم تکرار شد که آژانس اومد و به خوبی و خوشی از مدرسه خارج شدیم !!
دوم راهنمایی : یهو مدرسه ابتکار خیلی خوبی به خرج داد و معاونای پایه ها رو جدا کرد ... بسی خرسند شدیم از این بابت !! فقط نفهمیدم چی شد که یکی که قرار بود اول تو دبیرستان کار کنه اومد راهنمایی بعدش از پایه سوم رسید به پایه دوم !! سال دوم از معاون سوما ( همین خانم درویش زاده ) می ترسیدم بسی ...!! یه ماجرا هم پیش اومد که بخونید بد نیست : "نمی دونم دقیقا سر برنامه ی چی بود که توی آمفی تئاتر بودیم منم طبق روال معمول PMP م ( شامل دوربین ،mp3و سایر لوازم !!!) توی کیفم بود* و اصلا یادم نبود که صداش رو قطع نکردم و ممکنه در اثر یک برخورد اتفاقی دستگاه روشن بشه و صداش به گوش همه برسه !! بنابراین با کمال آسودگی وایستاده بودم در تنها جای موجود که از شانس من کنار خانم درویش زاده هم بود !!!! و نه اینکه من اصولا موجود خوش شانسیم (!) یهو این روشن شد و طبیعتا خانم درویش زاده هم صداش رو شنید و یه دفعه به طور غیرمنتظره ای برگشت بدجور منو نگاه کرد ... منم انگار اصلا نمی دونم صدا از کجاس به طرز تابلو واری سرم رو برگردوندم که مثلا ببینم صدا از کجاس و در اولین فرصت ممکن از جلو چشم خانم درویش زاده جیم شدم ...
امکان نداره یادم بره که در اون لحظه قلبم داشت میومد تو دهنم ..ولی الان خیلی به نظرم خنده دار میاد ...!! "
سال سوم رو هم که ریز ریز نوشتم دیگه ( از اون اول که هنوز هیچ حس خوبی نسبت به معاون نداشتم تا ماجرا های لج و لجبازی که خودمونیم به من که خیلی مزه داد** !!!)
...ولی الان فکر می کنم از خانم درویش زاده می ترسیدم خنده ام می گیره !!!

حالا ببینیم اول دبیرستان چی پیش میاد .. تاحالاش که هیچ برخوردی با معاونمون نداشتم ...البته هفته ی دیگه که نماینده م احتمالا یه کم بیشتر باهاش روبه رو می شم ...!! فعلا که ما با جمع دوستان به چشم دیگران جدید شادیم !!!


* اصولا سال دوم یادم نمیاد روزی بوده باشه که چنین وسایل جانبی(!)ای رو همراهم نداشته باشم(چنان می گم انگار فقط همون دوم راهنمایی بود !! انگار نه انگار دوم دبستان تا همین سوم راهنمایی که گذشت همیشه چنین وسایلی رو همراهم داشتم !!)...البته آخرش هم معاون گرامی فهمید ولی دیگه وقتی که کاری نمی تونست بکنه !!-معمولا همینه همیشه وقتی اعتراف می کنم که دیگه طرف مقابل نتونه کاری بکنه !!-
**باید فکر کنم ببینم می شه در چنین مواردی به من گفت پررو یا نه !!
 
پی نوشت : متوجه شدین که کمبود مطلب داشتم این چرندیات رو واسه تون سرهم کردم ؟؟
پی نوشت دو: مشخص شد که هر روشنگری اصیل ( به قول دوستان-منم البته به خاطر چهار سالی که در روشنگر بودم جزوشون محسوب می شم !!-) روز اول کبلاس انشا در خرد شورش به پا می کنه ... حالا چه به روش نوشتاری چه گفتاری چه هردو ، اینو بخونید ببینید که هدی بیچاره تازه اول رنجشه سر کلاس انشا ....!!! به قول خانم کمالی ولی :عادت می کنه ...( بیچاره !!!)

نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و یکم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

دیروز موضوع هدی مهم تر از اون بود که از زنگ شیمی مون چیزی بنویسم :
رفتیم آزمایشگاه...انتظار داشتم خانم برکت معلممون باشه که نبود ( فعلا نمی تونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه ببینیم معلم جدید چه جور آدمیه بعد ...!!)
نشستم پیش عطیه و فاطمه ( یه دانش آموز جدید از روشنگر شهرک) و با هم همگروه هم شدیم ...
وسط آزمایش کردن بودیم که خانم داروغه ها افتاد به صرافت این که بچه های جدید رو بشناسه ..
اومد سر گروه ما اول از عطیه شروع کرد :"شما از کدوم مدرسه اومدی؟"
عطیه : تزکیه ...
بعد در کمال تعجب من از من پرسید : شما از کدوم مدرسه اومدی ؟؟!!
من در حالی که نیشم تا بناگوش باز بود فرمودم (!!) : من همین خرد بودم !!
خانم داروغه ها : مطمئنی ؟؟(!)
من : بله ! ( ببخشید مگه می شه مطمئن نباشم که  تو کدوم مدرسه درس خوندم؟؟!)
خانم داروغه ها : پس چرا من تا حالا ندیده بودمت ؟؟         ( جل الخالق!!)
من : نمی دونم والا ( دلم می خواست ادامه بدم : می دونید ... من موجودی هستم نامرئی !! )
بعدشم از فاطمه پرسید و رفت ...
***
آخرای آزمایش نمی دونم چی شد که فاطمه پرسید : خانم تفرشی کیه ؟
من : یه معلم زیست ...
فاطمه : نویسنده ی علوم نوین هم هست نه ؟
من : آره ..!! ما رو در این مدرسه با علوم نوین خفه کردن !!
فاطمه : وای ما هم همین طور ...!! خانم ملک ما رو کشت با علوم نوینش ...
من : خانم ملک معلم فیزیکتون بوده ؟
فاطمه : آره ...
( فاطمه همین جوری شروع کرد پشت سر معلم فیزیکشون غر زدن )
گذاشتم حرفاش تموم بشه بعد ...
من با خنده ای شیطنت آمیز : می دونستی خانم ملک زن عموی منه ؟؟
فاطمه : نـــــــــــــــــــه!!!!  دروغ می گی !!!
من :  خیر !! ( کلی بهش خندیدم !! خیلی مزه داد !! )
خلاصه اینکه سر زنگ شیمی دیروز ماجراها داشتیم ...!!


پی نوشت : عطیه سر زنگ شیمی کلا شوت بود ...!!

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیستم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

اول !!! ( زهرا دیدی خودم اول نوشتم ؟!!! )
امروز من و زهرا هر دو مشتاق بودیم ببینیم وقتی هدی بفهمه این خانم فرهپور کیه چه قیافه ای پیدا می کنه ...
زنگ اول :
من به زهرا: هدی رو صدا کن ...!
زهرا : هدی !!!
هدی انگار دنبالش کرده باشن با کلافگی می پرسه : چیه ؟!
من : می دونی ...( نمی ذاره حرفم رو ادامه بدم !!)
هدی : تکلیف فیزیکم رو ننوشتم ...!! ( زنگ اول فیزیک دارن بنابراین می ذارمش به حال خودش !)
زنگ تفریح اول :
من در کلاس یک سه* : هدی بیا !!
هدی : بله ؟
زهرا : می دونی که ...
من : می دونی که خانم فرهپور کیه ؟ ( البته خب با اون اسمی که زهرا صداش می کنه دیگه ...!!)
هدی : نه !
من : ببین پارسال .. سر المپیاد فیزیک ... تو اتوبوس ...
هدی کم کم دهنش باز می شه ...
من ادامه می دم : با یه سری مشاعره می کردی ...!!
هدی :  نه !!!!  اونـــــــــه ؟؟؟( به طور کاملا غیر ارادی به طرز "ولو شدن واری(!)" می شینه کف زمین!!)
من و زهرا : آره !!!!
من الان نمی تونم بگم که اوضاع چقدر خنده دار بود ... فقط باید قیافه هدی رو در اون لحظه می دیدین ... بعدشم تا دم ناهار خوری رفتیم واسه اینکه هدی جان روپوش بگیرن ... هدی هنوز متعجب بود :
- ببینم من چرا اسمش رو نپرسیدم ؟ چرا ...؟
من و زهرا تمام مدت می خندیم و سر این کلنجار می ریم** که کدوممون زودتر این ماجرا رو توی بلاگ به ثبت می رسونیم...
و بالاخره من بردم ...!!!
البته زهرا هم نوشت( ولی بازم مهم اینه که من اول نوشتم ، از لج زهرا خانم!!) ... می تونید اینجا بخونید ...!!


* به نظرتون می شه کلاس بندی هامون در حد کمی تغییر کنن ؟! نظرم عوض شد .. می خوام با زهرا همکلاس باشم ...!! و صدالبته هدی و سارا ... عطیه رو هم با خودم می برم اگه بشه ...!! - یک خیال بافی تقریبا غیرممکن بود الان این ! -فقط اون وقت خدا به داد معلمه برسه ...!!!
** امروز من و زهرا سر خیلی چیزا کلنجار رفتیم ...!! از جمله سر زدن به راهنمایی ... خانم آقاخانی شاهد بود و اگه دو دقیقه دیرتر می رسید کار به کتک کاری می کشید ...!! شاید اگه نگاه "بعضی ها" هم نبود من دیگه بر نمی گشتم ...آخه ...

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

باز خوش خوشان رفته بودم واسه مصاحبه ی فرزانگان ( با روپوش دبیرستان خرد !! ) از علافی اولش که بگذریم خیلی خنده دار بود ... رفتم توی یه اتاقی (!) نشستم جلو دوتا خانوم مصاحبه گر (!!!) شروع کردن یه سری سوال پرسیدن ... حدود ۴-۵ تا... بعدش خودشون شروع کردن حرف زدن : "می دونید ... بچه هایی که اینجا به خصوص دبیرستان قبول می شن واقعا دانش آموزان مستعد و سرآمد مدارس دیگه هستن.. حتی اگر فقط مرحله اول رو قبول بشن ... به هر حال ما اینجا با دانش آموزان با استعداد و خیلی خوب و مستعد (!) مدارس دیگه سر و کار داریم و ..."
خلاصه کلی جملات بی سر و ته برام بلغور کرد که معنی همه ش این بود که شما مستعدی و از این چرندیات ... انگار می خواست بکنه تو مغزم که ببین تو الان موجودی هستی با استعداد های درخشان ...!!  و اون وسط من خوابم گرفته بود ..کم مونده بود بگم : ببین به خدا فهمیدم من آدم مستعدیم خب ؟؟ اصل حرفت رو بزن ...!!
اینقدر دلم می خواست برگردم بهش بگم :"بابا سر کاری!!! استعداد من اگه کور کننده هم باشه (چه توهمی !!) پام رو تو مدرسه شما نمی ذارم ...!!!" ولی دیگه دور از ادب بود ...نه ؟!
به هر حال ما همین خرد خودمان را دوست می داریم و فعلا هستیم حالا ...!!


نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هجدهم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

طبیعتا امروز :
زنگ اول : منطق ریاضی ( همون به قول معلمه تفکر ریاضی!) همون اول معلوم شد که مدرسه ما هم از مدل ابتکارات روشنگری(از نوع شهرک غربش البته !!) به خرج داده و ما هم تابستون و امتحان و نمره و همون طور که قبلا هم گفتم رسما سال تحصیلی ....( برای این جمله فعل مناسب بگذارید !!!)
پشت سر من* هلیا خانم و نیکی خانم مشغول پشت سر من حرف زدن بودن و در مورد این بحث می کردن که اومدن من به کلاسشون چه خوبی هایی داره چه بدی هایی(خودمونیم به اونا چه مربوط ؟؟!!) و داشتن یه سری نقشه می کشیدن که بهتره که کیا بیان کلاسمون و کیا از کلاسمون برن ... از اینکه بگذریم نمی دونم چی باعث شده این چهار نفر(!!!) انقدر حس کنن که همه چیز مدرسه دست ایناست ...!!( البته خب آرزو که بر جوانان عیب نیست ....!!! )
زنگ دوم : فیزیک...معلم گرامی کلی درس اخلاق نامحسوس بهمون داد ...اینش عیبی نداره ولی اگر هی وسط حرفاش از عبارات :"شما بچه های خوبی هستین"و "من می دونم شما بچه های خیلی خوبی هستین" استفاده نمی کرد خیلی ازش ممنون می شدم ... ولی خب ایراد چندانی هم نداشت یادی از مهدکودک کردیم ...!!
زنگ سوم : ریاضی ،اوووف به نظرم میومد ریاضی اول راهنمایی داره دوباره تکرار می شه ... اصولا انگار سال اول های خرد ( اول راهنمایی و دبیرستان) ما از ریاضی شانس نمی آوریم ... معلمه هنوز پاشو نذاشته تو کلاس برگشت یه یکی گفت : خانم ساکت !! خدا به داد برسه...!کاش خانم آقاخانی معلممون بود ...!! ( ادامه دارد ...! )
زنگ تفریح با عطیه و هدی و آرزو(یک نفر جدید و دوست عطیه) رفتیم حیاط...عطیه رو فرستادیم بره برامون از بوفه خوراکی بخره و ما هم قدم زدیم ...عطیه با سه تا شیرکاکائو واسه همه و یه دونه اسمارتیز مثلا واسه خودش برگشت ... مشغول خوردن بودیم که بنده متوجه یک نفر آدم (خانم صادقی !!!) در کنار پنجره ی راهنمایی شدم که گویا سعی داشت که چیزی را به من بفهماند ...!! ( ما هم خودمان را زدیم به کوچه علی چپ !!!) منم حواسم نبود و زدم زیر دست عطیه که تازه اسمارتیزش رو باز کرده بود و نصفش رو کف حیاط پخش کردم ... کلی خندیدیم ... منم حس کردم که کار خیلی جالبی بود ...بنابراین دوباره بی هوا زدم زیر دست عطیه و کل اسمارتیزش رو خالی کردم کف حیاط ... خیلی موقعیت خنده دار بود ... تنها تلفات گزارش شده از این حادثه پریدن یک قطعه(!!!) اسمارتیز و یا مقداری شیرکاکائو ( نمی دونم چی داشت می خورد اون لحظه) به گلوی هدی بود .. ولی خیلی خوش گذشت و فیض بردیم ...!! (حیاط دبیرستان رو هم از بی روحی در آوردیم و کفش رنگ آمیزی شد با اسمارتیزا ....!!)
زنگ چهارم هم که زبان : وضعیتمون مشخص بود :


*اولش جلوی هلیا اینا و کنار آتین نشسته بودم ...ولی بعد دیدم که همون رویه ی اولی رو پیش بگیرم هم اون چهار نفر راحت ترن هم من ... رفتم نسشتم کنار عطیه ... یادی از کلاس سوم دبستان که بغل دستی بودیم و خیلی هم رو بابت بغل دستی بودن تحویل می گرفتیم ...!!!
پی نوشت : بعضی آدما اصولا درکی از "دوستی" ندارن ... قضیه ی ما هم شده قضیه ی همون سنگ چخماقه...!!

پی نوشت ۲: هدی تازه به درک اول راهنمایی من از کلاسای انشای خرد رسیده ...بیچاره !!و همچنین عطیه... این بدبختا هم مجبورن پلوخورش بخونن ( ولی خودمونیم هدی هدیه تولد سال گذشته ت به درد خوردا ! اون موقع هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی توی کلاس انشای خرد مجبور باشی اون کتابی که بهت هدیه دادم رو بخونی ...!)...احساس دلسوزی و همدردی عمیقی باهاشون دارم .... ولی خب اونا هم مثل من عادت می کنن
پی نوشت ۳ : گویا معلم فیزیک هدی رو خیلی بابت "شیرزاد"بودنش تحویل گرفته اینجور که شنیدم ...دلم می خواست قیافه معلمه رو ببینم ...!!!


نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هفدهم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

ما امروز کلی شادان و خندان رفتیم که داشته باشیم ( این مدل حرف زدن کی بود ؟؟!!) کلاسای تابستونی و خسته و کوفته و کلاس تابستونی و مدرسه زده به منزل مراجعت فرمودیم ...
به طور مثال زنگ اول هنر بنده تشریفم رو بردم سر کلاس طراحی و احساس "دوم زدگی" بهم دست داد ... از دم همه دوم بودن و خدا به من رحم کرد و نسترن هم اومد طراحی وگرنه معلوم نبود تا آخر تابستون من چه حسی بهم دست بده ...!!
زنگ دوممون ولی خیلی خوب بود ... اصولا ورزش چیز خوبی است به خصوص از نوع داژبالش ( همون وسطی خودمون !!)
زنگ سوم همراه با مقادیری "دوم زدگی"(...!!*) نشستیم و داستان نوشتیم و از این کارایی که اصولا باید سر کلاس داستان نویسی انجام داد ...
اون آخرم معلممون گفت چهارتا کلمه می دم توی یه داستانک به کارشون ببرین و کلمه ها چیا شدن ؟( البته به لطف ذهن پویای دومای گرامی !!!) : ویولن...خنده...آسمان و آب هویج** !!!!!!!!!
حالا بنده دارم فکر می کنم که آب هویجو کجای نوشته ام جا بدم که به بقیه چیزا بخوره ... سه تای دیگه رو می شه یه کاریش کرد ...!!!
نظرتون چیه که اصلا از زنگ چهارم و زبان که من و مهسا سرش خواب بودیم حرف نزنم ؟؟!!  




*گاهی بعضی احساسات فقط با همین علامت مشهور خودم : (...!!!) منتقل می شه ... هیچ کلمه ی دیگه ای نمی تونم جاش جایگزین کنم ... البته گاهی سه نقطه و این (!) هم جواب می ده !!
**لازم به ذکر می باشد که بنده بعد از گذراندن دوسال اول راهنمایی با معلم هندسه عزیز و البته بعد از ماجراهای جشن پایان راهنمایی از هر چی هویج و آب هویج و خرگوش و غیره ست دیگه حالم به هم می خوره !!

نوشته شده توسط مریم در شنبه پانزدهم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

چهارشنبه رفتیم مدرسه برای چیزی به نام کلاس زبان ...خودمونیم همه مون قیافه هامون با روپوش دبیرستان پشت و رو شده بود ... اونقدر که من اول يه مقدار طول كشيد تا قيافه هليا رو تجزيه تحليل كنم (!) هلیا هم اگه من بهش سلام نکرده بودم من رو نمی شناخت ...!!  
کلی خودمون رو کشتیم که لیست کلاسها رو دید بزنیم ...یه چیزایی هم دیدیم* ولی تا اومدیم درست و حسابی لیستا رو بررسی کنیم اون یکی خانم صادقی**(!!!) لیستا رو پشت و رو کرد که : "هنوز قطعی نیست !!" ( ما هم کاملا باورمون شد!!)
بعدش من عطیه و هدی رو دیدم و از اونجا به بعد نه فهمیدم که هلیا و آتین و غیره کدوم کلاس هنری رفتن نه علاقه ای داشتم که بفهمم ...
بعدش هم که کلاس زبان ...
نه اینکه کلاسای کانون اصولا بنیادشون بر تنوعه ... من که اصلا سر کلاس خوابم نبرد که ...علی الخصوص در کنار بغل دستی گرامی سرکارخانم آریانا داشتیم بسی کیف می کردیم ... می دونـيـــــــــــد...؟!!! ( خودتون درك كنيد كه افعالم معكوس بود ديگه ...!!)
كلاس كانون پارسال :يه آقاهه معلممون بود كه يه مقداري تن صداش پايين بود و صداش مقدار زيادي خش( بخوانيد پارازيت) داشت كه ما ديگه زحمت نمي داديم به خودمون كه سعي كنيم صداش رو بشنويم ...بنابراين معلمه از دست ما سر به كوه و بيابون گذاشت و گويا رفته بود به مسئولشون گفته بود كه من نمي تونم با دخترا كنار بيام ...!!! بعدشم كه يه آقاهه ي ديگه اومد كه اصولا بي خيال درس بود و تمام مدت مشغول صحبت هاي جالب بوديم و هر از گاهي هم آقاهه(!) يه مقدار پول مي ذاشت رو پولاي ما و مريم(ف) رو مي فرستاد كه بره از بوفه برامون بستني يا از اين قبيل بگيره ...!! و عجب بساطي داشتيم سر اين خريد ها ...!!!
كلاس كانون امسال:تنها فرقش با پارسال اينه كه اين دفعه يه خانومه معلممونه ...همين ....منم كه پارسال همين ترمو خوندم خيالم راحته كه از همين الان همه تكاليفم رو انجام شده دارم و تا آخر تابستون لازم نيست براي زبان دست به سياه و سفيد بزنم ...!!!
بعد كلاس زبان رفتم يه سر پيش عطيه و هدي كه از قضا گويا توي يه سطح زبان بودن ... من رو كه ديدن :
عطيه :قيافه ش شبيه كسي بود كه توي يه رستوران خيلي شيك غذاي فاسد گذاشته باشن جلوش*** !!
هدي : اين كلاساي كانون چرا اينجورين ؟؟!!!
من : از من مي پرسي ؟؟ منم نمي دونم چرا از پارسال مدرسه زده به سرش كلاس كانون مي ذاره واسمون ...!!!
زهرا : معلمه خيلي ذوق و شوق داشت گفتم جلسه اول نزنم تو ذوقش ... بنابراين خيلي نخوابيدم !!
بعدش چهارتايي رفتيم يه گشتي زديم طرفاي راهنمايي ****( در اين قسمت عطيه طبق همون چيزي كه از قبل ازش مي شناختم خيلي زود خودموني شد !) طبقه دوم كه رسيديم: خانم فلاحي ...!!
برگشت گفت: نه ديگه با لباس دبيرستان راهتون نمي ديم !!
مي خواستم بگم : نه كه خيلي با لباس راهنمايي راهمون مي دادين و چشم ديدنمون رو داشتين...!!! ولي خب رحم كردم و چيزي نگفتم ...!!
بعدم راهمون رو كشيديم رفتيم خونه هامون ...!!
منم كه بعد مدرسه و خوردن ناهار در خانه راهي خانه ي زهرا(شيوا) اينا شدم و با اين دو دختر خاله بسي خوش گذشت ...!! با پررويي تمام تا نه شب موندم خونه شون و خودمونيم چرنديات هم زياد به هم بافتيم ... و از اونجايي كه بعد رفتن هدي من و زهرا(شيوا) حوصله مون سر رفته بود همين كه زهرا(م) زنگ زد به من فرصت را غنيمت شمرديم و دوتايي يه كم سر به سرش گذاشتيم ...!!*****
همين فعلا تا فردا كه ....!!!

*من و فريماه تو يه كلاس ؟؟!!!‌اينا شوخي شون گرفته با اين كلاس بندي شون ؟؟؟!!!!
** نه اينكه تعداد خانم صادقي ها تو مدرسه ما خيلي كمه ...!! منم كه نمي دونم چطوري متمايزشون كنم ... در اينجا مسلمه كه منظور نه خانم صادقي راهنمايي(!!!) بود نه خانم صادقي شيمي ...!!
***خودم گاهي از مثال هاي خودم شاخ در ميارم !!
****بايد راجع به دوباره اون طرفا اومدن فكر كنم ...!!
*****نه اينكه زهرا(م) هم موجود مظلــــــــــــــــــــــــــــــوم !!!!!!!

پي نوشت : امروز خوش خوشان رفتيم آزمون مرحله دوم فرزانگان رو هم داديم ...!! وقتي مي گم خوش خوشان يعني واقعا خوش خوشان !!!

نوشته شده توسط مریم در جمعه چهاردهم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

گفته بودم که سال تحصیلی مون انگار از تابستون شروع شده ... چند دقیقه پیش به این نتیجه رسیدم که صدرحمت به مدرسه خودمون !!
فائزه بعد عمری(!) بالاخره شماره تلفنم رو که گم کرده بود یافت و زنگ زد بهم ... داشتیم از همه جا و همه کس می گفتیم و اینکه آزمون های ورودی مدارس چه جوری بوده و اینا، که کم کم بحثمون کشید به کلاسهای تابستونی اجباری ... می گفت بهشون گفتن که به طور کاملا رسمی ( رسمی تر از مال ما) سال تحصیلی شون از تابستون شروع می شه و نمرات مستمر و اینا رو از شروع کلاسای تابستونی بهشون می دن ..!! فعلا که فکر می کنم صدرحمت به مدرسه خودمون... مگر اینکه خرد هم از این بازی ها سرمون دربیاره ...!!! 
به قول عنوان بلاگ زهرا(م) (!!!!) "هیچ چیز ناممکن نیست".. فقط امیدوارم که مدرسه ما از این ابتکارا به خرج نده ...!!


نظرتون راجع به چنین حسی چیه ؟!

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه دهم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

برای تنوع هم که شده یه شعر از "دکتر محمد رضا روزبه" در وصف تهران ( فقط خودتون لطفا آخر هر بندش یه علامت (!) اضافه کنید !!*  )

شهر آشوب

شهر،شهر شهر ها
شهر رنگ رنگ
شهر بهتر از فرنگ
*
شهر تیره ی نگاه
شهر چشمهای شیشه ای
شهر اشکهای دودی کلیشه ای
*
شهر باکلاس
شهر زندگانی تمام اتوماتیک
شهر مانکن و ماتیک
*
شهر بچه های دِبش!
شهر پانک ، رپ، هوی متال
شهر حال !
*
شهر عصرهای پنجشنبه ی "ونک"
شهر جمعه های "پارک وی"
شهر "بی خیال! ok !"
*
شهر پارکهای شیک
شهر boy friend های ناز
شهر باز !
*
شهر قلبهای هندسی
شهر عشقهای کامپیوتری
شهر "سوزی" و "فِری"
*
شهر شاد و شنگ
شهر چارلی و شهرلی
شهر رقصهای مایکلی
*
شهر ساده های راه راه
شهر ماده های پیچ پیچ
شهر عشقهای نسل ساندویچ
*
شهر گریه های لوکس
شهر خنده های شیک
شهر راکی و بریک
*
شهر شهرها
شهر شعر و شهر شور و شهر "show"
شهر بچه های ناز ویدئو
*
شهر چیپس
شهر پیتزا وَ سوپ
شهر "شهربازی" و "کلوپ"
*
شهر دانس
شهر جاز و شهر اُرگ
شهر " آدمای گرگ"
*
شهر صوت و شهر سوت
شهر خالی کاست
شهر کیف های با سواد سامسونت
*
شهر جمعه های داغ امجدیه
شهر بوق و شهر سوت
شهر شوت !
*
شهر بورس و شهر کورس
شعر سوت و کف
شهر بی طرف
*
شهر شهره
شهر سوت و شهر هو
شهر باند کهنه کارهای شهر نو !
*
شهر عاشقی به مد روز
شهر زندگی به نرخ ثانیه
شهر چای زعفرانیه
*
شهر نوشداروی مدرن گازدار
شهر معده های پر اسید
شعر سوبسید
*
شهر ارتباط غیر مستقیم
شهر بی حضور
شهر کنترل ز راه دور
*
شهر انحصاری موبایل
شهر تحت پوشش آواکس
شهر فاکس
*
شهر گنده و گراند
شهر نرخ های آسمانی عزیز
شهر شهرداری تر و تمیز
*
شهر سفره های هفت زنگ
شهر "هرچه" و "همه"
شهر سوءهاضمه
*
شهر تاجران عقل و عشق
شهر غیر انتفاعی نجیب ها
شهر جزر و مد جیب ها !
*
شهر آسمان و ریسمان
شهر شیر مرغ و جان آدمی
شهر مدرک و آکادمی
*
شهر full time
شهر روز و شب اضافه کار
شهر ابتکار
                ( در مسیر احتکار!)
*
شهر شاعران قهوه 
       شاعران نان خامه ای
شاعران چامه ای ، چکامه ای
*
شهر دود و شهر سود
شعر طعم تازه ی "هاف & هاف"
شهر سینه های صاف !
*
شهر هشت پا
شهر روز و شب محاسبات بی غلط
شهر نوخطان هفت خط
*
شهر بانکهای مضطرب
شهر اختلاس های مطمئن
شهر بسته ی "open"
*
شهر خط ویژه ی فرانکفورت
شهر تاکسی هوایی جناب X
شهر "fix"
*
شهر جسم های کهنه کار
شهر جنس های تازه ی "او ِرت"
یک کلام :  
            شهر هرت !  


*راجع به ارزش ادبی شعر اصلا صحبت نمی کنیم !

نوشته شده توسط مریم در شنبه هشتم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

تازگی ها زهرا(شیوا) الهامات جالبی در زمینه ی بلاگ نویسی به من می رسونه (!)
حرف از شعر صدای پای آب شد ...
اول من نظرم رو بگم که زهرا جان حس کنن که یه نفر جز خودشون مطالبشون رو می خونه ...!!
یه زمانی یهو عشق شعرای سهراب سپهری در ما شکفت و کل هشت کتابش رو خوردیم ...!!
ولی الان نمی دونم چرا دیگه شعراش ( البته به جز مسافرش و یکی دوتای دیگه ) به دلم نمی شینه ... علی الخصوص صدای پای آبش رو دیگه نمی پسندم ... مگر به دلیل خاطراتی که بچه های ۳/۲ و ۲/۳ (!) با این شعر واسه مون به وجود آوردن ...
و اما ماجرا از این قرار بود که :
یه عده ای ( بهاره ، غنچه ، ترانه-ا- و دیگه فکر کنم همینا)گرفتن این شعر رو به صورت های گوناگون ، از دکلمه با عینک کج گرفته ( هیچ کدومشون اون موقع عینکی نبودناا!!) تا مدل هندی و آبادانی و رپ گرفته تا هر مدلی که فکرشو بکنید به نوازندگی بهاره ( با توهم سه تار و ویولن !!و به صدای زبون مبارک بهاره !!! ) در آوردن ( گویا این کارا رو تو سرویسشون انجام داده بودن !) و اول به قصد اینکه سر یکی از برنامه هامون برای تفریح اجرا کنن اینو واسه ما هم اجرا کردن ولی بعدش مشخص شد که معاونان عمرا اگه اجازه بدن که اینا این برنامه شون رو در برابر انظار عمومی (!) اجرا کنن ... چون به نظرشون بی محتوا میومد و خلاصه این برنامه فقط تبدیل شد یه زنگ تفریحای سر کلاسی ما ...
آخر هر زنگی که حوصله مون سر می رفت به معلم بیچاره گیر می دادیم که خسته شدیم و بهاره اینا بیان برنامه شون رو اجرا کنن ...!! بهاره و گروهش (!!!) هم با خرسندی وقت کلاس رو برباد می دادن و ما رو هم از خنده روده بر می کردن با حرکاتشون ( خودمونیم معلما هم نمی تونستن جلوی خنده شون رو بگیرن ) و بدین ترتیب ما استراحت می کردیم !!!
خلاصه ما از شعر سهراب خاطره ها داریم ... ( فکر می کنم اونقدر ازش گذشته که بشه گفت یادش بخیر !!! )
نوشته شده توسط مریم در جمعه هفتم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

زهرا( شیوا) گفت آپ کن ... ما هم گفتیم چشم ! عین بچه های خوب !!  
ولی هرچی فکر کردم دیدم فعلا چیزی به نظرم نمی رسه که بنویسم ... نمی دونم یهو چرا یاد "خانم محمودی" افتادم و خاطرات تلخ و شیرین کلاس چهارم ... شاید چون با زهرا(م) داشتیم تلفنی خاطره تعریف می کردیم ...!!!
ولی گفتم چون زهرا (شیوا) گفته که آپ کن و زهرای بیچاره هم اصلا از این معلم گرامی خاطره ی خوبی نداره و اسمش که میاد دلش می خواد گوشاش رو بگیره ( البته فکر می کنم با کمی اغراق دیگه !!!) این رو بذارم برای بعد ...
فعلا که ما نگران کلاس بندی هاییم که مبادا با زهرا (م) همکلاس شویم و کار بکشد به گیس و گیس کشی ...!! تا الان که برای ۱۵ تیر هردومون با کمی مایه ی طنز به خون هم تشنه می باشیم !! ( چشم معلمهای انشا رو دور دیدیم و از فعل غلط استفاده نمودیم !!)
و بنده شخصا دارم نهایت لذت رو از علافی موقتم می برم تا وقتی که- کلاسای تابستونی که نمی شه اسمشون رو گذاشت - سال تحصیلی جدیدمان (!) شروع شد حسرت این ۱۵ روز تعطیلی را نخوریم !! و دارم فکر می کنم که بیچاره هدی که "خرد" همین اول کاری جای خودش را در دلش باز نمود ( افعال معکوس ضربدر دو !! )
ولی خودمونیم اینا با این کلاس گذاشتنشون اول مهر رو مسخره کردن ... دیگه کی شور و شوق خواهد داشت واسه اول مهر ؟!!
دقت دارید که داریم طفره می رویم که فقط  چیزی نوشته باشیم و وبلاگ مبارک به عالم باقی نشتابد ؟!! و حتما تا به حال متوجه بیش از پیش چرند گفتنمان شده اید !!
چه کنم ؟! زهرا(م) گفت پست قبلی کمی تا قسمتی زیاد پاستوریزه بود ما هم گفتیم بدون علامت استاندارد و نظارت وزارت بهداشت یک پست به ثبت برسانیم ببنیم چه می شود !! نتیجه هم همین خزعبلاتی(؟!) شد که می بینید !
سرتون رو درد آوردم "پس سخن کوتاه باید والسلام!"



پی نوشت : امروز انگار دلم واسه کلاس ادبیات تنگ شده بود با این مدل نوشتنم !!!نه اینکه خیلی هم بهره می بردیم ....!! 
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه ششم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)

می خواستم مثل همیشه یه سری خاطره و ماجرا و چیزایی از این قبیل بنویسم .. ولی چیزی پیدا نکردم که مناسب وقت باشه ...در عوض رفتم یه سر به صفحه مطالب جالب وبلاگ زدم تا شاید چیزی پیدا کنم که به دلم بشینه و بذارمش به عنوان یه پست جدید ... این مطلب به نظرم جالب اومد ( قبلا این یکی از پستای بلاگ آدم اینجا تنهاست بود که بعد از حذفش همه ی مطالبش رو نگه داشتم چون یه روزی ممکن بود به کارم بیاد ! ) :

اگر به غاز ها وقتي از سرماي زمستان به مناطق گرمسير مهاجرت مي كنند نگاه كنيد خواهيد ديد كه به شكل ۷ پرواز مي كنند . شايد علاقه مند باشيد بدانيد چرا .

با پرواز ۷شكل راندمان پرواز در مفايسه با پرواز به تنهايي تا ۷۱ درصد افزايش مي يابد .

درس اول :در يك مسير حركت كردن و در قالب تيم كار كردن كمك مي كند تا سريع تر و آسان تر به مقصد برسيم . با كمك به يكديگر نتايج چشمگير تر خواهد بود . 

وقتي غازي گروه را ترك مي كند ، ناچار است مشكلات تنها پرواز كردن و مقاومت هوا را تحمل كند . بنابراين فورا به گروه مي پيوندد و از قدرت گروهي كه پيشاپيش او حركت مي كند بهره مي جويد .

درس دوم : درميان و هماهنگ بودن با گروه  و در يك جهت حركت كردن ميزان تلاش را كاهش مي دهد و رسيدن به هدف را آسان تر مي كند .در چنين شرايطي هر كسي هم كمك مي رساند و هم دريافت كننده كمك خواهد بود .

وقتي رهبر گروه غاز ها از پرواز خسته مي شود ، به انتهاي گروه رفته و غاز ديگري رهبري گروه را بر عهده مي گيرد .

درس سوم : رهبري را به اشتراك بگذاريد . اجزه دهيد در همه وقت احترام متقابل بين ما حاكم باشد . مشكلات و كار هاي طاقت فرسا را بين هم تقسيم كنيم . توانايي هايمان را روي هم بگذاريم و استعداد ها ، منابع و قدرتمان را شريك شويم .

وقتي غاز ها به شكل ۷ پرواز مي كنند با سر و صداي خود يكديگر را به جلو رفتن تشويق مي كنند در اين صورت همه با يك سرعت به پيش مي روند .

درس چهارم :وقتي تشويق شويم و به ما شجاعت داده شود پيشرفت ها چشمگير تر خواهد بود . تشويق و جرات بخشيدن به موقع هميشه ايجاد انگيزه مي كند ، قدرت مي دهد و كمك مي كند تابهترين نتيجه حاصل شود .

وقتي غازي مريض يا خسته شود ، مجبور است گروه را ترك كند... در اين صورت بعضي از غاز ها گروه را ترك كرده ، به او كمك مي رسانند و او را حمايت مي كنند . اين غاز ها با او باقي خواهند ماند تا وقتي بميرد يا بتواند دوباره به گروه بازگردد . در اين صورت غاز هاي كمك رسان ، يا گروه ديگري تشكيل داده و يا به گروه اوليه مي پيوندند . 

درس پنجم : بياييد كنار هم بمانيم و به اين كه چه اختلافاتي با هم داريم توجه نكنيم ، خصوصا در مشكلات و چالش هاي بزرگ .

اگر كنار يكديگر باشيم و همديگر را حمايت كنيم ، اگر بدون در نظر گرفتن اختلافاتي كه بين ما وجود دارد ، روح كار گروهي داشته باشيم ، خواهيم توانست بر مشكلات فائق آييم .اگر ارزش واقعي دوستي را درك كنيم ، اگر از احساس ما بودن و مشاركت آگاه باشيم ،

زندگي آسان خواهد شد و عمر پربار تر خواهد گذشت .



پی نوشت : برای خالی نبودن عریضه چندان هم بد نبود مگه نه ؟!
پی نوشت۲: ببینم من بودم که گفتم تابستون شروع شد ؟!! ببخشید کاملا اشتباه کردم !! اول سال تحصیلی جدید مبارک !! مدرسه که واسه ما تابستون نذاشته با این برنامه ی کلاساش !!! ( هدی جان شما هم با ما تابستون نخواهی داشت ! )
پی نوشت۳: یک دقیقه سکوت ....!

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهارم تیر 1387 |

نظرات تبلیغاتی و یا بی نام و نشان هیچ پاسخی نمی گیرند و از بخش نظرات حذف خواهند شد!!
( البته تبلیغ در بخش "پیام نگار" آزاد است)