تبليغاتX
سفر تک نفره
>دانش آموزانه 4 {عصبانی!!!!!}-
ببخشید خانم های معلمین خرد!!
گویا پست قبل به اندازه ی کافی تند نبود!
از آنجایی که با این همه عصبانیتی که حالا درگیرشم حفظ عفت کلام در عین تند نوشتن برایم مقدور نیست و ممکن است میان کار برسم به ناسزا گفتن زبانم لال،فعلا فقط لطف کنید و مدرسه ای به من معرفی کنید که نخواهد انسان تحویل جامعه بدهد و معلم هایش بلد باشند بیایند سرکلاس و فقط درسشان را بدهند و بروند بیرون! اگر این مدرسه میان سال هم دانش آموز بپذیرد خیلی خوشحال تر می شوم!!!


پ.ن: قبلا هم گفته ام که گاهی آدم دلش حرف منطقی نمی خواهد...گاهی همدردی هم نمی خواهد...گاهی اصلا فقط دلش می خواهد یکی کنارش باشد که عین مجسمه نباشد و حالا آن یکی می تواند یک حیوان خانگی باشد یا یک آدم دوست داشتنی که شبیه مجسمه نگاهت نکند....!!! من فعلا توانایی پذیرش هیچ گونه حرف منطقی ندارم!!!
پ.ن برای "تو":اولا که چه خوب شد که مجبورت کرده ام که برایم بنویسی! ثانیا یادم بینداز که من هم یک نامه ی خداحافظی برایت بنویسم...
© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  سالهای آخر مدرسه... |
>دانش آموزانه 3-
تازگی ها شده تکه کلام معلم ها اینکه:"شماها که دم از جامعه ی مدنی می زنید خودتون چرا...!" بی راه نمی گویند ها...ولی خب،ما را به جرم دانش آموز بودن خفه می کنند که یک وقت ما جرات نکنیم بهشان بگوییم که خودشان هم که این قدر دم از جامعه مدنی می زنند چرا....!!! این یک طرفه بودن همیشگی قدرت را ابدا نمی پسندم،راه حلی هم ندارم برای برطرف کردنش،شما اگر پیشنهادی دارید بگویید،معلم ها هم می توانند از خودشان دفاع کنند!!!
*
صبح های شنبه آدم باید منتظر هرگونه سورپرایز باشد از طرف معلمین،نه که از هفت روز هفته هشت روزش را...


ادامه مطلب
© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  سالهای آخر مدرسه... |
>ما؛جغد های آدم نما؟!-

من این سر دنیا زندگی می کنم،تو آن سر دنیا،من این سر شهر زندگی می کنم،تو آن سر شهر،من از این دین پیروی می کنم،تو از یک دین دیگر،من این اصول اخلاقی را پذیرفته ام،تو اصول دیگری را،من معتقدم این کار خوب است،تو معتقدی این کار خوب نیست،من فکر می کنم باید به فلان قانون احترام گذاشت،از نظر تو فلان قانونی که برای من محترم است بی دلیل قانون شده و قانون دیگری محترم است. من این کار را انجام نمی دهم،تو این کار را انجام می دهی و کار دیگری را انجام نمی دهی که من انجام می دهم...

اما من می خواهم فلانی برود و فلانی جایش را بگیرد،تو هم همین را می خواهی. من می بینم که متحد پیدا کرده ام،تو هم همین طور...
اتحاد همیشه خوب است،هیچ وقت نمی شود از اینکه در راستای رسیدن به چیزی متحد داری احساس بدی داشته باشی،وقتی با کسی یا کسانی که اکثریت را تشکیل می دهند متحدی و هدفت را هم باور داری،می توانی مطمئن باشی که پیروزِی ات ردخور ندارد...حتی اگر مدت زمان رسیدن به آنچه می خواهی قد عمر حضرت نوح باشد...
تو خوشت می آید از اینکه متحد داری،فکر می کنی:"پس حتما فلانی می رود و فلانی جایش می آید"من امیدوار می شوم به نتیجه،چون متحد دارم.من خوشحال می شوم که آدمی با این همه تفاوت، مثل من فکر می کند،تو با دیدن من-با شکل و قیافه ای زمین تا آسمان متفاوت-با خودت می گویی:"به به!! عجب آدم خوش فکری...پس می شود امیدوار بود!"
من و تو یک هدف مشترک داریم:"فلانی برود و دیگری جایش را بگیرد"یا اینکه"فلانی همان کارهای را انجام دهد که اگر آن فلانی دیگر جایش بود انجام می داد"پس اتحاد من و تو مایه ی دلگرمی ست،پس ما با هم تلاش می کنیم و پیش می رویم،من یک جور و تو یک جور دیگر،اما در یک جهت...
اولش چیزی از کسی طلب نداریم،من می خواهم تغییر دهم،تو هم می خواهی تغییر دهی،و ظاهرا هم هردو یک جور تغییر می خواهیم،تغییر معمولا خوب است و همیشه بخشی از دنیای ماست،پس طبیعی ست که دیر یا زود پذیرفته می شود اما همیشه با مقاومت رو به روست،قانون عمل و عکس العمل همه جا حاکم است،چیزی که متفاوت است شدت عکس العمل هاست،پس همه چیز تا اینجا قابل پیش بینی ست و عجیب نیست.من و تو مقاومت می بینیم ولی دست نمی کشیم،من و تو هدف داریم،انگار هدف هامان یکی ست،پیش می رویم،برای رسیدن به هدف باید چیزهایی از دست داد،باکی نیست،از دست هم می دهیم،اما بعدش حتما طلب خواهیم داشت...چون از دست دادن هم یعنی تغییر،و قانون کنش و واکنش هم شامل من می شود و هم شامل تو...استثنا هم نمی شناسد...پس ما از این به بعد چیزی یا چیزهایی از کسی یا کسانی طلب داریم:من آرامشم را،تو جانت را،من دوستانم را و تو شاید زندگی ات را یا هر چیز دیگری را...
راه طولانی ست،دروغ است اگر بگوییم همه چیز در یک قدمی ست و چند روز دیگر دست یافتنی می شود،اما من یک هدف دارم،می خواهم چیزی این وسط عوض شود،تو هم یک هدف داری،می خواهی چیزی این وسط عوض شود،پس ما متحد همدیگریم،خسته هم نمی شویم،پیش هم می رویم...نزدیک هم می شویم...
حالا تو فرض کن ما رسیدیم-که حتما هم می رسیم-فلانی رفت و فلانی آمد.ما با خوشحالی به هم تبریک می گوییم،شادی و ذوقمان که فرو نشست،تازه شروع می کنیم راجع به اصل موضوع حرف زدن:من می گویم از فلانی چه می خواهم و تو می گویی که از فلانی چه می خواهی.من در چهارچوب خاصی چیزی می خواهم و فرضا که تو هم آزادی مطلقی می خواهی در دایره ای وسیع.پس به تناقض می رسیم،پس من یک چیز می خواستم و تو یک چیز دیگر...آن فلانی ای که می خواستیمش هم حتما خودش چیزهایی درنظر دارد که نه مطلق مطابق میل من رفتار می کند و نه مطلق مطابق خواسته ی تو...پس از اولش هم تو متحد من نبودی و من متحد تو...پس هدف ها متفاوت بود زمین تا آسمان انگار،تنها اشتراکش همان فلانی بود که می خواستیم بیاید و آمد و حالا اگر ذره ای از لبه ی تیغ بگذرد و بیفتد طرف من تو را به جان من می اندازد و اگر بیفتد سمت تو،من هم می افتم به جان تو.حالا من و تو حسابمان جداست از آن دسته بت تراشهای وسط ماجرا که فلانی هرطرف برود از بتشان روی گردان می شوند و قهر می کنند دیگر اگر بعد از آن اسم تغییر را بیاوری شانه بالا می اندازند و آه می کشند...
حالا ببین که متحدت چطور رو به رویت ایستاده که به خواسته اش برسد،حالا می بینم که تویی که متحدم بودی برابرم قد علم کرده ای که:"این آنی نیست که من می خواهم!"
تو می روی پی متحدان دیگر و من هم،تو با دار و دسته ات می آیی و می ایستی برابر من،من هم برای خودم لشکری دست و پا کرده ام که تک تکشان تصور می کنند فرد کناری شان با آنها متحد است و من هم لابد رهبرشانم،درست مثل دار و دسته ی تو...
می بینی؟پس حالا همه ی ماجرا افتاده در یک چرخه ی معیوب...و چرخه تا ابد ادامه پیدا خواهد کرد،یادت هست که من و تو برای رسیدن به هدف چیزهایی از دست داده بودیم؟ یادت هست که بعد از آن طلب داشتیم؟ حالا به این چرخه ی معیوب نگاه کن! چه حسی پیدا می کنی؟تو خودت را به باد ناسزا خواهی گرفت و من هم خودم را...ما همه چیز را به خاطر هیچ از دست داده ایم انگار...پس یک جای کار می لنگد...آن هم بدجور...!!!
نمی خواهد خیلی دور بروی که ایراد کار را ببینی،برگرد به زندگی روزانه ی معمولی ات،پیش از آنکه هوس تغییر دادن به سرت بزند:صبح،یک جای این دنیا از خواب بیدار می شدی،شاید صبحانه نمی خوردی یا می خوردی،راه می افتادی سمت جایی که کار روزانه ات قرار بود در آن جریان داشته باشد،عجله داشتی یا نداشتی...
اگر همین جایی از دنیا زندگی می کردی که من هم زندگی می کنم ممکن بود عجله داشته باشی و یا به هردلیلی حوصله ی پشت چراغ قرمز سواره یا پیاده ایستادن را نداشته باشی و چهار راه هم ممکن است خلوت بوده باشد،ممکن بود تو از چراغ قرمز گذشته باشی و با خودت فکر کرده باشی که:"به کسی که صدمه نمی زنم!" یا نه،ممکن بود وقت زیادی داشته باشی برای رسیدن به محل کار روزانه ات،ممکن بود از دنده ی خوش اخلاقی از خواب بیدار شده باشی و در راه با خودت آهنگ هم زمزمه کنی،اما هیچ بعید نبود که که کسی را دیده باشی که از قانون سرپیچی می کند،سرصبح خیابان خلوت است و کسی با چنین قانون شکنی هایی کسی را نمی کشد...مگر نه؟
تو چه می دانی،شاید آن کسی که از قانون سرپیچی کرد من بوده باشم،یا شاید هم من همان کسی بوده باشم که وقتی تو از چراغ قرمز رد شدی با تاسف برایت سر تکان داد،فرقی نمی کند،من تو را نمی شناختم و تو هم مرا...
توی محل کارت،مدرسه ات،مغازه ات یا هرجای دیگری که روزت را در آن می گذرانی،ممکن است از صبح تا شب به این و آن عمدا یا سهوا بد و بیراه بگویی،ممکن است باز هم عمدا یا سهوا دروغ های بزرگ تحویل این و آن بدهی و یا دروغ های خیلی خیلی خیلی کوچک،مثل وقت هایی که کسی سراغ دیگری را از تو می گیرد و تو بی هیچ دلیل موجهی شانه بالا می اندازی که :"ندیدمش!" در حالی که همین چند دقیقه پیش از جلوی چشمانت گذشته و تو با او سلام و احوالپرسی ای هم رد و بدل کرده ای...
توی محل کارت ممکن است ایده ی کسی را به اسم خودت تحویل بقیه بدهی،یا توی مدرسه ممکن است از آن دسته ای باشی که فقط منتظرند روی خانم یا آقای معلم برگردد تا سوالهای امتحان را با کل بچه های کلاس چک کنی مبادا که یک صدم نمره کم بیاوری...ممکن است از آن فروشنده هایی باشی که محض تفنن گوشه ی پیشخوانشان چندتایی سی دی فیلم هم می گذارند برای فروش،سی دی هایی که روی همه شان بلااستثنا صدجور هولوگرام هست و اول همه شان حرف پیگرد قانونی و قانون کپی رایت و اینها زده می شود،در حالی که همه شان خودشان با همه ی آن صدجور هولوگرامشان کپی غیرمجازند و کارگردان همه ی فیلم ها فقط کافی ست بود ببرد که فیلم هایش بی اجازه منتشر می شوند...
اما چه می شود که تو می خواهی تغییر ایجاد شود؟چرا فکر می کنی چیزی این وسط درست نیست و باید تغییر کند؟چون ناگهان می بینی که رفتارهای تو را دارند در مقیاس بزرگتر روی خودت پیاده می کنند و اینجاست که زمین و زمان را به هم می دوزی و متحد می طلبی...درست مثل من...
بعد من را متحد خودت می دانی و من هم تو را متحد خود،من و تو می خواهیم "کل" عوض شود،فکر می کنیم فعلا مهم ترین اشکال قضیه همان بودن فلانی و نبودن آن فلانی دیگر است،اشکال از آن دیگری ست و کل ماجرا با یک جابه جایی فلانی به جای دیگری حداقل ظاهرا تغییر می کند و همین به نظر می آید کافی باشد،چون من و تو فکر می کنیم اگر کل عوض شود،زمینه ی تغییر برای جزء-که من و تو باشیم-فراهم می شود،من و تو در واقع همان طور فکر می کنیم که مردم سی سال پیش فکر می کردند،و مردم پیش از آن هم همین طور...و همین طور عقبگرد کن تا برسی به انسان های غارنشین!!!! پس ببین این چرخه ی معیوب از کجا آمده...نگاه کن...هرکس درجایگاهی ست که خودش را به آن رسانده یا مجبور شده در آن قرار بگیرد،من یا تو فرقی نمی کند،اما من با تو فرق می کنم،تو هم با من...آن دیگری هم با من و تو.اما همه مان در جایگاه خودمان کاری می کنیم که نباید،کاری که می دانیم نباید کرد،من و تو جایگاهمان شاید آنقدر وسیع نباشد که به کسی صدمه بزنیم،اما آن دیگری که جایگاهش فراگیر است و سایه اش روی جای من و تو می افتد از نظر ما نباید دست از پا خطا کند؛ نگاه کن! به من،به خودت...اگر من حق خودم می دانم که در جایگاه خودم دروغ بگویم و بعد با بی خیالی به تویی که می گویی نباید چنین کنم تشر بزنم که:"داری دنیا را سخت می گیری و من به کسی آسیبی نمی رسانم با این رفتار و توی جایگاه من عادی ست..."پس من حق ندارم اعتراض کنم به کسی که آن بالاتر ایستاده و دارد مثل من رفتار می کند و فقط به خاطر جایی که در آن ایستاده-به حق یا ناحق-دارد آسیب های جدی می رساند،و تو هم اگر مثل من رفتار کنی حق اعتراض نداری...و حالا که من و تو در چنین شرایطی اعتراض کرده ایم،تن داده ایم به همان چرخه ی معیوب...همان چرخه ی دائمی تاریخ بشر...
ما به هدف می رسیم،اما نسل بعد ما می ایستد روبه رویمان،همان طور که ما ایستادیم رو به روی نسل پیش و همین طور تا ابد همه مان به همین شکل رفتار خواهیم کرد،مثل جغد هایی که از اول خلقتشان همین طور پی شکار می رفته اند که امروز می روند و تا ابد هم خواهند رفت...
و نه من و نه تو،هیچ کدام سر در نمی آوریم که چرا این چرخه محض رضای خدا یک بار هم که شده از جزء شروع نمی شود که برسد به کل و همیشه انتظار می رود که از کل برسیم به جزء،و این آنقدر طول می کشد که جزئیات قدیمی از بین می روند و جزئیات جدید جایشان را می گیرند و بعد،جدید ها دوباره از نو خواستار یک جور "کل" دیگرند...
© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  ذهن زمستانی |
>-

خورشید را پیش چشمان آسمان دزدیدند
باد را پیش چشم خورشید،
باران را پیش چشمان باد
و خاک را پیش چشمان باران دزدیدند...
و  در خاک پنهان کردند
آن چشم هایی را که  دزدان را دیده بودند!

"شیرکو بی کس"

© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  چیزی برای شراکت |
>-
همه ی مطلب این است که "هستی،پس می روی"یا "هستی پس می گذری"...آنقدر ساده است که اصلا لازم نیست فکر آدم را مشغول کند...
هدی راست می گفت..."رازها موجودات بیخودی هستن،چون اگه کسی ازشون سر در بیاره نه زمین به آسمون می رسه و نه ماه دوشقه می شه..."
فقط نمی فهمم که این موجودات بیخود اصلا چرا هستند...قضیه انگار فقط کمی "معما بازی" است که ما حوصله مان از زندگی کردن سر نرود...نه...انگار کمی می فهمم که چرا هستند!
متنفرم از اینکه وقتی نمی خواهی سفسطه و حرفها و شعارهای منطقی بی ربط بشنوی،همه برایت واعظ می شوند و جمله های کتاب های اخلاق و کلاسهای دینی و پرورشی را به خوردت می دهند...نمی دانم،چه کسی تا حالا با خواندن درس های دینی اش آرام گرفته که حالا...بگذریم!
معلوم نیست در یکی از زنگ های تفریح نیم ساعته ی این چهارشنبه چه خواهد گذشت...هرچه هست می دانم که نحس نیست...نحسی چهارشنبه ها را امسال کشیده اند یک روز عقب...معمولا سه شنبه ها همه ی دنیا هوار می شوند سرمان با این برنامه درسی دوست داشتنی!!!! فشار سه شنبه ها به توان n!!
امسال سر زنگ های ریاضی و عربی قهقهه زدن را ول کرده ایم و خنده هامان را گذاشته ایم برای زنگ های پنجاه دقیقه ای ادبیات که لااقل با در و دیوار کلاس اشتباه گرفته نشویم...!!! :دی
آخ...این رازها چه موجودات بیخودی اند...!!!!

© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  سالهای آخر مدرسه... |
>-
هیچ پدرکشتگی ای با من نداشت
فقط هر از گاهی
سایه ام را با تیر می زد
یک بار
اتفاقا
تیرش از سایه ام کمانه کرد
به خودم اصابت کرد!
او هم نفهمید
که من چرا زمین خوردم...
© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  ذهن زمستانی |
>!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!-
یادم است ما که پامان را از روشنگر گذاشتیم بیرون،سال بعدش مدرسه آباد شد...بچه ها خودشان را کشته بودند(یک عده ای که من جزوشان نبودم!) که مدرسه ترتیبی بدهد که بتوانیم خوراکی هامان را خودمان از مدرسه تهیه کنیم(همان بوفه ی خودمان!)سال بعد از ما این طرح عملی شد،ما مردیم بلکه مشاور و مدیر مدرسه بفهمند خانم معاونی که استخدام کرده اند به درد همان مدرسه پسرانه می خورد،سال بعد از ما خانم معاون تشریفشان را بردند،ما مجبور بودیم برای تولد دوستانمان رفتن و شماره تلفن دوستانمان را گرفتن صدجور گنگستر بازی (!) در بیاوریم،سال بعد از ما مدرسه یک دفعه به دانش آموزانش آزادی عمل که داد هیچ،تازه برنامه ای گذاشت که در هر ماه برای متولدین آن ماه یک تولد مفصل بگیرد.
از راهنمایی به دبیرستانش هم یک چیز را خوب یادم هست،آن هم اینکه دوم راهنمایی ایلی از بچه های ما مواخذه شدند بابت آب بازی،بعد همین که ما پامان را گذاشتیم دبیرستان بچه های راهنمایی را برداشتند بردند اردوی جاجرود به منظور آب بازی و این برنامه ها(البته این یکی فرقی به حال منی که مثل گربه ها از آب بازی و خیس شدن بدم می آید نداشت!) موارد دیگری هم بوده که ما رفته ایم لب دریا و آب دریا خشکیده که فعلا در ذهنم نیست...و حالا:

"معاون پژوهشی وزیر آموزش و پرورش از ایجاد یک رشته جامع در دبیرستانهای استعدادهای درخشان خبر داد. حجت الاسلام بهرام محمدیان در گفتگو با خبرنگار مهر با اعلام این خبر افزود: رشته جامع ترکیب دو رشته علوم ریاضی و علوم انسانی خواهد بود که در مرحله اول در مدارس استعدادهای درخشان به شکل آزمایشی تدریس می شود. رئیس سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی آموزش و پرورش گفت: البته هنوز اقدام عملی در این باره صورت نگرفته است و زمان اجرای طرح مشخص نیست. پیش از این نیز محمدیان با تاکید بر اینکه باید در رشته های تحصیلی دوره دبیرستان بازنگری شود گفته بود: "تقسیمبندی کنونی رشته های تحصیلی ما ناظر به نیازهای آینده ما نیست و در برنامه درس ملی نیز برای تغییر آن تصمیمگیری کرده ایم."

خیلی خوب است...عالی ست! دوستش دارم!!! همین که ما دیپلم ریاضی یا تجربی(هنوز نمی دانم سال دیگر می خواهم ریاضی باشم یا تجربی!)مان را بگیریم لابد از این اتفاقات هم می افتد...اهمیتی ندارد در مدارس استعدادهای درخشان یا دولتی یا هرچه...این مسخره ترین چیزی بود که امروز شنیدم!!!!!!!

پ.ن: خطر انفجار!!!!!! X-(

© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  سالهای آخر مدرسه... |
>نقش تو،دنیای تو؟! -


فکر کن توی تمام زندگی ات به تو فقط یک بوم نقاشی سفید می دهند و یک سه پایه و یک عالمه رنگ...
فکر نکن "من که نقاشی بلد نیستم" یا "نقاشی ام خوب نیست" فکر کن از همه ی کارهای دنیا فقط یک نقاشی کردن را بلدی و می توانی هرچیزی را خوب نقاشی کنی...
فکر کن کسی که بوم و سه پایه و رنگ ها را دستت می دهد لبخند دلفریبی می زند و با مهربانی تمام می گوید:"همه اش مال توست...مال خود خودت...هرجور که می خواهی می توانی نقاشی کنی...رنگ ها را کنار هم بگذاری و هر منظره ای دوست داری را می توانی تصویر کنی...عجله نکن...چندین سال فرصت نقاشی کردن داری...انتخاب با توست..."
تو چقدر خوشت می آید...چقدر از این لبخند و از لحن مهربان لذت می بری،چقدر دلت می خواهد قشنگ ترین تابلویی که می توانی را بکشی و بعد یک عمر نگاهش کنی و غرق آرامشش شوی...چند سال فکر می کنی...رنگ ها را نگاه می کنی،توی ذهنت بارها می کشی و تغییر می دهی و بالاخره نقاشی ات آماده است برای روی بوم آمدن...
قلم مو را تند تند حرکت می دهی...رنگ ها را مخلوط می کنی،رنگ های جدید درست می کنی،رنگ های روشن استفاده می کنی،منظره ی دوست داشتنی ای را می کشی که گاهی تضاد کوچکی قشنگ ترش می کند...هنوز تابلو تمام نشده کسانی می آیند و می ایستند دور و برت...بعضی ها قلم مو به دست و بعضی ها دست خالی...
یکی شان می آید جلو...کمی نقاشی ات را نگاه می کند،گوشه ای را نشانت می دهد:"آنجا...فکر نمی کنی کمی خطوطت را تیز کشیده ای؟" یک بار دیگر به نقاشی ات نگاه می کنی...راست می گوید،لبخند می زنی و تشکر می کنی،خطوط تیز را نرم تر می کشی...کس دیگری جلو می آید،قلم مو دستش است،قلمش را می آورد بالا...تو با حیرت نگاهش می کنی،قلمش را می کشد روی نقاشی تو! نقاشی ات را عوض می کند و می گوید:"حالا بهتر شد!" دوباره نگاهی به نقاشی می اندازی،نقش تازه به نظرت کمی بی قواره می آید،اما نه آنقدر که توی چشم بزند...به نقاشی ات ادامه می دهی،کس دیگری جلو می آید،او هم قلم مو دستش است،جلویش می ایستی،اخم می کنی و می گویی:"این نقاشی من است..." چپ چپ نگاهت می کند و به تمسخر می گوید:"تو هنوز نقاش نیستی...بلد نیستی چطور باید درست نقاشی بکشی!" تو را کنار می زند و نقش خودش را روی بوم می کشد،بعد عقب می ایستد و می گوید:"حالا بیشتر به اصل ماجرا نزدیک است..."
بعد هم راهش را می گیرد و می رود...احساس می کنی هیچ چیز نقش جدید شبیه اصل ماجرایت نیست،قبل از آنکه به خودت بیایی یک لشکر قلم مو به دست می ریزند پای بوم تو...نقاشی را عوض می کنند،خط های جدید می کشند،رنگ های جدید درست می کنند...تو می دوی سمت بوم نقاشی،سعی می کنی کنارشان بزنی اما خودت زیر دست و پایشان له می شوی،آنقدر قوی نیستی که کنارشان بزنی...آنقدر رمق نداری که عقب نگهشان داری،بعد از کلی تقلا عقب می نشینی و عاجزانه نگاهشان می کنی...
بالاخره دست از کار می کشند،همه عقب می ایستند و به بوم تو نگاه می کنند،بعد بر می گردند و به تو لبخند می زنند:"ببین چه خوب شد! حالا نقاشی تو هم مثل نقاشی همه ی ماست...دیگر وصله ی ناجور نیست...دیدی نقاشی بلد نبودی؟" کنارشان می زنی،خیره می مانی به نقش روی بوم که هیچ کجایش شبیه نقاشی تو نیست مگر چند لکه رنگش...می خواهی برگردی و سر همه شان هوار بکشی که "ابن نقاشی من بود!" اما همه شان رفته اند...
درمانده می شوی...دیگر نمی شود این همه رنگ را پاک کرد...تقصیر خودت بود که نتوانستی کنارشان بزنی...
حالا باید همین نقاشی را ادامه دهی...همین نقاشی ای که دیگر مال تو نیست...
یاد حرفهای کسی می افتی که بوم را به تو سپرده بود:"انتخاب با توست..." با تمسخر به زودباوری خودت می خندی:"چه جمله ی مسخره ای...!!!"


پ.ن: کم کم حالم از استعاره به هم می خورد...ولی زبان دیگری برای حرف زدن بلد نیستم!!!

© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  ذهن زمستانی |
>-
+ از دشمن داشتن در مدرسه متنفرم...!!
+ زین پس به جای واژه ی غریب و نامانوس "مدرسه خرد" بگویید:"خبرگزاری خرد"!!! (فارغ التحصیلان از لفظ تجارتخانه هم استفاده می کنند! :دی)
+ از ایده ی مدرسه برای مدل تبریک گفتن تولد ها خیلی خوشم می آید...در طی همین جریان هزارتا صفت جدید پیدا کردم!! یکی هم مرا با "شیداجان" اشتباه گرفته بود! (سوت!)
+ از همه ی کاراته "نگاه نافذ" داشتن اش  را دوست دارم و جدیت اش...
+ دیگر نمی خواهم شاخص کلاس ادبیات باشم...هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت...

© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  سالهای آخر مدرسه... |
>88/7/16-

ماده 16 کنوانسیون حقوق کودک:
"محدوده شخصی و خصوصی هيچ کودکی قابل تعرض نيست. اين محدوده که شامل همه جوانب مربوط به امور خانوادگی، مسکونی، حيثيتی و مکاتبات شخصی است، نبايد بطور عمد يا غيرقانونی آسيب ببيند.
2)  برخورداری از حمايت قانونی در مقابل چنين آسيب هايی، حق کودک است.
"
16 مهر روز جهانی کودک مبارک!

جشن مهرگان پس از نوروز بزرگ­ترین جشن ایرانی و بازمانده‌ای از دین مهر است.
این جشن در شانزدهم مهرماه و در زمان برابری پاییزی برگزار می‌شود. «جشن مهرگان»، بزرگترین جشن پیروان دین مترا یا مهر بوده است که در گذشته آن را «میتراکانا» یا «متراکانا»(Metrakana) می­نامیدند. این جشن در مهر روز از مهر ماه، یعنی روز شانزدهم ماه مهر برگزار می‌شد. اما در زمان هخامنشیان در نخستین روز مهرماه برگزار می‌شد. این جشن پس از نوروز یکی از بزرگ­ترین جشن ایرانی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهر روز آغاز شده تا رام روز به اندازه­ی شش روز ادامه دارد. مهر در اصل با خورشید تفاوت داشته است اما بعدها به معنای خورشید دانسته شد.

16 مهر روز جشن باستانی مهرگان مبارک!

زیر روز پانزدهم مهر توی تقویمم نوشته ام:"تولد خیلی ها!!" انقدر که متولد پانزده مهر می شناسم!!!
روز شانزدهم تا حالا که فقط مال خودم بوده و برخوردی با شانزده مهری دیگری نداشته ام...
اگر یک وقت به سرم بزند و صدساله هم بشوم باز باید بگویم روز جهانی کودک به دنیا آمده ام...خنده دار نیست؟؟؟ خوب است که آدم همیشه بهانه داشته باشد برای بچه بازی در آوردن هایش!
گاهی آدم دلش می خواهد توی زمان برگردد...مثل شانزده مهرهای بعد از "16 مهر 86" که دلم می خواهد زنگ زیستش تکرار شود...
سال 16م تمام شد و هفدهم شروع...تقارن عدد سنم را با عدد روز تولدم به فال نیک می گیرم فعلا! :دی
© نوشته های مــــ.ریـــــ.م از  ذهن زمستانی |